پارت شصت و هفتم :

فصل 45
پیمان توی کوچه پیچید و هر دو از افکارشان خارج شدند. در را با ریموت باز کرد و ماشین را داخل حیاط برد. نیکی از ماشین پیاده شد و با ذهنی آشفته به خانه رفت. لحظاتی بعد پیمان هم وارد خانه شد و نگاهش به نیکی افتاد که گوشه‌‌ای ایستاده عمیقاً در فکر بود. قدمی به سویش برداشت و با لحنی که سعی داشت آرام باشد، گفت:
ـ چرا تو اون دو روز به ما خبر ندادی کجایی؟ من و مادرم و پدربزرگت تا مرز جنون

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    نیکی ازکجافهمیدبارداراین پارت ادامه پارت اول که دادگاه لودن 🙏راضیه بانو

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله عزیزم، درسته. تو این پارت به پارت اول رسیدیم 😍🙏

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️